
شعله چراغ گازی هو هو می کرد و رقص نوری روی دیوار انداخته بود.همدیگر را کامل نمی دیدیم اما می شد سایه روشنی از انگورها را دید.مشغول خوردن می شدیم. انگور تازه چیده شده تابستانی، عسگری وقرمز. من و صدف روی دیوار سایه دیو و روباه و آدم می ساختیم، زیر لبچیزی می گفتیم و مدام می خندیدیم. پدرم از مزایای برق می گفت. مادرم دعا می خواند. من چشمانم را همان شب بستم و حالا باز کردم. بازهمدیگر را نمی بینیم. انگورها گران اند و بی خاصیت. حالا پدرم از مزایایاینترنت می گوید. مادرم هنوز دعا می خواند. برای صدف هنوز شکلک خندهمی فرستم....
ادامه مطلب