
بیا دوباره تا دلم بلرزد و حضور تو مرا ز خود جدا کند بیا دوباره تا خیال من تو را برای لحظه لحظه ی نبودنت نفس زنان بغل کند دوباره بغض لعنتی به سینه ام نشیند و نفس کشیدنم که سخت میشود دلم برای یک نگاه کردنت چقدر تنگ میشود...
ادامه مطلب
هوا وارونه است و من...برای اینکه حرفیاز تو ننویسممیان جیب می بردم دو دستم راچه تهران در زمستانی ست احوالمهوایی و ...نفس بی تو کشیدن سخت و ...محکم می کنم ماسک دهانم را...
ادامه مطلب
قحطیه مهر و نگاه یخ زده گندم پاییزه ی سرما زده فصل اشک دست های بی بهار روز رفتن با دو کفش شک زده...
ادامه مطلب
دلچسبیه ناگهان رسیده در زمستان شعر تر کوتاه، نوای خوش باران من فهمیدم شکوفه های بادام چرا میریزند تقویم در بهار بی تو برگشت به آبان...
ادامه مطلب
شعله چراغ گازی هو هو می کرد و رقص نوری روی دیوار انداخته بود.همدیگر را کامل نمی دیدیم اما می شد سایه روشنی از انگورها را دید.مشغول خوردن می شدیم. انگور تازه چیده شده تابستانی، عسگری وقرمز. من و صدف روی دیوار سایه دیو و روباه و آدم می ساختیم، زیر لبچیزی می گفتیم و مدام می خندیدیم. پدرم از مزایای برق می گفت. مادرم دعا می خواند. من چشمانم را همان شب بستم و حالا باز کردم. بازهمدیگر را نمی بینیم. انگورها گران اند و بی خاصیت. حالا پدرم از مزایایاینترنت می گوید. مادرم هنوز دعا می خواند. برای صدف هنوز شکلک خندهمی فرستم....
ادامه مطلب